عزیز دلم بزرگ شده
عزیز دلم امروز هم مثل روزهای قبل دوست نداشتی بری مهد کودک با کلی ناز کشیدن و قربون صدقه رفتن حاضرت کردم و باهم دیگه راهی شدیم بهت قول دادم که زود زود بیام دنبالت و انشاالله که بتونم سرقولم بمونم دیروز عمه اومده بود دنبالت اخه مامانی یکشنبه ها باید تا ساعت ٦ بمونه سرکار برام خیلی سخته که ١١ ساعت نمیبینمت اما اشکال نداره این روزها می گذره و بالاخره تو هم بزرگ می شی و این روزها برای هردوتامون می شه یه خاطره ساعت ٧ بود که اومدم خونه عمه و بردمت خونه البته قبل از اینکه ماشین رو پارک کنم و بریم خونه بابایی زنگ زد و گفت نزدیک خونه اس من هم بهش گفتم پس بیا بریم کمی خرید کنیم شما هم زمانی که منتظر شدیم تا بابایی بیاد کل ماشین رو زیرو رو کردی و می گفت...
نویسنده :
مامان فاطیما
14:03




